X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



وبلاگ محمدی پور جوینی - شبی با شهدای گمنام - فروردین 1392 شام شهادت حضرت زهرا(س)
قال رسول الله صلی الله علیه وآله : اِذَا التَبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنُ، کَقِطَعِ الَّیلِ المُظلِمِ فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ . هنگامی که فتنه ها، هم چون پاره های شب تاریک، شما را در خود پیچید، برشماست که به قرآن تمسک جویید. اصول کافی ج2ص459 قال امیرالمؤمنین علیه السلام : وَ اعلَموا اَنَّ هذَالقُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ، وَالهادِی الَّذی لایُضِلُّ ، وَالمُحَدِّثُ اَّلذی لایَکذِبُ . بدانید که این قرآن پندآموز است که خیانت نمی کند؛ وهدایت گری است که گمراه نمی سازد ؛ وسخن گویی است که دروغ نمی گوید . نهج البلاغه خطبه 176 قال علی علیه السلام : ما جالَسَ هذَاالقُرآنَ اَحَدٌ الّا قامَ عَنهُ بِزِیادَةٍ اَو نُقصانِ؛ زِیادَةٍ فی هُدًی اَو نُفصانِ مِن عَمًی . هیچ کس با این قرآن همنشین نشد ، مگر آن که چون از نزد آن برخاست با فزونی و کاستی همراه بود؛ فزونی در هدایت، و کاستی ازکوردلی . نهج البلاغه خطبه 176 قال علی علیه السلام : مَنِ اتَّخَذَ قَولَ اللهَ دَلیلًا ، هُدِیَ اِلَی الَّتی هِیَ اَقوَم . هر کس که سخن خدا را راهنمای خود بگیرد ، به استوارترین راه ها هدایت می شود . نهج البلاغه خطبه 147

بازديد امروز : 44
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 89
بازديد سال : 368
کل بازديدها : 18619
مجموع اعضا : 11
تعداد مطالب : 61
تعداد نظرات : 58


برای ترجمه سایت روی پرچم کشور مورد نظر کلیک کنید
تماس با ما
شب بود ، مراسم سخنرانی در مسجد به پایان رسید ، با تعدادی از جوانها گپ

و گفتی داشتم که متوجه ساعت شدم ، ساعت 00:20 دقیقه بامداد بود با یکی

از رفقا قرار گذاشته بودم که ساعت 23 بریم سالن ذوالفقار تا یک شب بیاد

ماندنی  برای خودمون رقم بزنیم که قرارمان از یاد رفته بود ، همان لحظه تماس

گرفتم  بلافاصله گوشی رو برداشت و ارام گفت حاجی چرا نیومدی عرض کردم

یادم  رفته بود الان حرکت می کنم.

حدود 00:37 دقیقه بامداد بود رسیدم سالن ذوالفقار دوباره تماس گرفتم

گفت اومد منزل


 عرض کردم من جلو سالن هستم

گفت بیا دنبالم


بالاخره با هم وارد سالن شدیم اما حس عجیبی به هم دست داد اون زمانی که

چشمم به تابوت شهدا افتاد دلم لرزید با خود گفتم نکنه روز قیامت جواب همین

شهدا رو هم نتونم بدم تا برسه به اینکه در مقابل محکمه الهی ...


بگذزریم ، تا ساعت 03:00 بامداد با دوستم بودیم که ایشان گفت من دیگه نمی

تونم بنشینم من خوابم میاد.


ایشون رو به منزلشون رسوندم و دوباره برگشتم سالن ذوالفقار.

چهار یا پنج نفر بیشتر باقی نمانده بودند.

چشمام آرام آرام می رفت که بسته بشه که از جام بلند شدم رفتم پیش آقای

حبیبی که سپاه سرباز بود با کمال پر رویی عرض کردم یک پتو برسون که دارم

غش می کنم .


خدا حفظش کنه پتو رو که آورد با حدود  دو یا سه متر فاصله از تابوت تا ساعت

پنج گرفتم خوابیدم.

هیچوقت در عمرم اینقدر آرام نخوابیده بودم.

نماز صبح رو که خوندم رفتم منزل پدرم دو ساعتی هم اونجا خوابیدم و بعدهم

رفتم به طرف مراسم بدرقه شهدا...



:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : جمعه 6 اردیبهشت 1392
نام کاربري:
رمز عبور:
با افتخار قدرت گرفته از ثامن بلاگ
mkm1382@yahoo.com@rizeh