قال رسول الله صلی الله علیه وآله : اِذَا التَبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنُ، کَقِطَعِ الَّیلِ المُظلِمِ فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ . هنگامی که فتنه ها، هم چون پاره های شب تاریک، شما را در خود پیچید، برشماست که به قرآن تمسک جویید. اصول کافی ج2ص459 قال امیرالمؤمنین علیه السلام : وَ اعلَموا اَنَّ هذَالقُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ، وَالهادِی الَّذی لایُضِلُّ ، وَالمُحَدِّثُ اَّلذی لایَکذِبُ . بدانید که این قرآن پندآموز است که خیانت نمی کند؛ وهدایت گری است که گمراه نمی سازد ؛ وسخن گویی است که دروغ نمی گوید . نهج البلاغه خطبه 176 قال علی علیه السلام : ما جالَسَ هذَاالقُرآنَ اَحَدٌ الّا قامَ عَنهُ بِزِیادَةٍ اَو نُقصانِ؛ زِیادَةٍ فی هُدًی اَو نُفصانِ مِن عَمًی . هیچ کس با این قرآن همنشین نشد ، مگر آن که چون از نزد آن برخاست با فزونی و کاستی همراه بود؛ فزونی در هدایت، و کاستی ازکوردلی . نهج البلاغه خطبه 176 قال علی علیه السلام : مَنِ اتَّخَذَ قَولَ اللهَ دَلیلًا ، هُدِیَ اِلَی الَّتی هِیَ اَقوَم . هر کس که سخن خدا را راهنمای خود بگیرد ، به استوارترین راه ها هدایت می شود . نهج البلاغه خطبه 147

بازديد امروز : 8583
افراد آنلاين : 1
بازديد ديروز : 94
بازديد ماه : 8676
بازديد سال : 8582
کل بازديدها : 32590
مجموع اعضا : 1
تعداد مطالب : 61
تعداد نظرات : 58


برای ترجمه سایت روی پرچم کشور مورد نظر کلیک کنید
تماس با ما
سفارش پیامبر(ص) به ابوذر غفاری:بر تو باد به دوستی با مساكین و

همنشینی با آنان.


جهت طرح سوالات دینی کلیک کنید.
                                                                                               تماس با ما


باتشکر


:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : شنبه 31 فروردین 1392

يك نفر قاري، از روي قرآن اين آيه را مي خواند: قُلْ اَرَأَيْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ


ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُم بِماءٍ مَعيِنٍ: « به كافران بگو، به من خبر دهيد

 كه اگر آبهاي شما در زمين فرو رود، كيست كه آب جاري در دسترس

 شما قرار دهد؟ » (ملك – 30) يك نفر روشنفكر مآب كه علم فلسفه و

منطق (خشك) را حرفه ي خود كرده بود، از آنجا مي گذشت، همين كه

اين آيه را شنيد، با كمال گستاخي گفت: « بيل و كلنگ و تَبَرِ تيز مي

 آوريم و آب را به جريان مي اندازيم.»

فلسفي منطقي مستهان


مي گذشت از سوي مكتب آن زمان


چونكه بشنيد آيت او از ناپسند


گفت آريم آب را ما با كلند


ما بزخم بيل و تيزي تبر


آب را آريم از پستي زبر


همين فيلسوف نما، شب خوابيد و در عالم خواب ديد يك شيرمرد قوي

پنجه، ضربه اي به صورت او زد و دو چشمش را نابود كرد و سپس به او

گفت: اي بدبخت نادان اگر راست مي گويي، اكنون تبري بياور و نور

نابود شده ي چشمانت را بار ديگر از چشمانت، بيرون بكش!. او صبح از

 خواب بيدار شد و ديد آن روشنايي ديدگانش از بين رفته است:

روز برجست و دو چشمش كور ديد

               

نور فايض از دو چشمش ناپديد


ولي، در عين حال اگر اين شخص مغرور، عبرت مي گرفت و توبه

حقيقي در درگاه الهي مي نمود، آب رفته را به جوي خود باز مي

گرداند؛ ولي توفيق رفيقي است كه آن را به هركس نمي دهند. غرور و

مستي و گناه، چون حجابهاي ضخيمي، راه توبه را مي بندند و دلي كه

همچون سنگ، سخت شده باشد، آب توبه چگونه آن را بشكافد و

آبياري مزرعه ي دل نمايد:

گربناليدي و مستغفر شدي         

                                     

نور رفته از كرم ظاهر شدي


ليك استغفار هم در دست نيست


ذوق توبه نقل هر سرمست نيست


زشتي اعمال و شومي جحود


راه توبه بر دل او بسته بود


دل بسختي همچو روي سنگ گشت


چون شكافد توبه آن را بهر كشت؟


:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : جمعه 30 فروردین 1392
شخصي بي ادبي مي كرد و بزرگي او را سرزنش كرد. بي ادب

 گفت: چه كنم كه آب و گل مرا اين گونه سرشته اند! آن بزرگ

 گفت: آب و گل تو را
نيكو سرشته اند اما لگد كم خورده است 
                                                       
                                                         
(گنجینه لطایف ص 109)


:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : پنجشنبه 29 فروردین 1392
         
حکایتی از سعدی:

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که

مسلمان باشد ؟همه با
ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در

مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و

 گفت : آری من مسلمانم.


جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه

افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله

 گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را
قربانی کند و بین

 فقرا پخش کند و به
کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی

کردن گوسفندان شدند
.

پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و

 شخص دیگری را
برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان

 دیگری در بین
شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده

نگاهشان را به
پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و

 گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با
چند رکعت نماز

 خواندن کسی
مسلمان نمیشود...!



:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : پنجشنبه 29 فروردین 1392






جمعیت زیادی دور حضرت علی علیه السلام حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟

علی علی علیه السلام در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.

در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:

- اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و



:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : سه شنبه 27 فروردین 1392


مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

 

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

 

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی



:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : سه شنبه 27 فروردین 1392


  شعری از حمیدرضا برقعی در شهادت مادر سادات


شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که -

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد



:: برچسب‌ها:
ن : محمد . م .ج
ت : دوشنبه 19 فروردین 1392


نام کاربري:
رمز عبور:
با افتخار قدرت گرفته از ثامن بلاگ
mkm1382@yahoo.com@rizeh